بی معرفت نیستم.بارها پیش آمده بود که به دوستانم تلفن کنم.با بعضی ها گپی بزنم که مایل نبودم.پاچه خواری کسانی رابکنم که زیاد دوستشان نداشتم فقط وفقط برای اینکه بگویم آدم با معرفتی هستم .ولی مدتی است دیگر تلاش نمی کنم آنقدر که همه برچسب بی معرفتی به من زدند حتی نزدیکترین انسانهای زندگی من.اعتراف می کنم در مورد بعضی آدمها از قصد بود ولی به تدریج این شدمرام و مسلکم در زندگی بطوریکه آنها که نمی خواستم هم رنجاندم.بارها وقتی با عصبانیت این بی معرفتی رو به من گوشزد کردند گفتم ببخشیدکه بی شعورم و قصدی ندارم و حتما به دکتر مراجعه خواهم کرد اما نکردم وادامه پیدا کرد. آنقدر تکرارکردم که الان از این همه بی معرفتی خودم بهت زده ام ولی ذاتا آدم با معرفتی هستم یعنی اصولا دوست دارم که باشم.پیش آمده که در زندگانی از بس نگران و ناراحت فردی بودم شبها با گریه خوابیدم و تمام روز رو در فکر آنها به سر بردم ولی خود آن شخص یا اشخاص نه تنها متوجه نشدندبلکه با تلفنی کوتاه این نقطه ضعف را به من گوشزد کردند.پس حتما یه جای کار مشکل داشته است و خودم می دانم کجای آن.بعد از مدتی کشف و شهود در خودم فهمیده ام که احساساتم را درون یک گاو صندوق کاوه از نوع خیلی خیلی محکم بسته بندی کرده ام و اجازه ورود و خروج به آنها نداده ام .همیشه کاری را که نمی خواستم انجام دادم و نسبتا ناراضی بوده ام.همیشه زبانم تلخ بوده و حرفهایم گزنده.اصرار داشته که به همه حقیقت را بگویم و خوب که فکر می کنم اصلا ضرورتی نداشته و مشکلات آدمها را تند و صریح به انها گوشزد کردم و خوبیهایشان را محتاتانه و گاهی اصلا نگفتم که مبادا خدای نکرده غرور به سراغشان نرود.
از ته دل برای دیدن بعضی از نزدیکانم لحضه شماری کردم ولی با قهری مسخره گفتم که دیگر نمی خواهم ببینمشان و دلم تنگ نمی شود وهمچون سگ دروغ گفتم . به همه و به خودم و باور کردم. باز رنجیدم و رنجاندم وباز غصه دار شدم که آدم بودن چقدر مشکل است و لجبازی و لجبازی و ... اینست سیر تحول من به من.
