تبليغاتX
mina sadati

بی معرفت نیستم.بارها پیش آمده بود که به دوستانم تلفن کنم.با بعضی ها گپی بزنم که مایل نبودم.پاچه خواری کسانی رابکنم که زیاد دوستشان نداشتم فقط وفقط برای اینکه بگویم آدم با معرفتی هستم .ولی مدتی است دیگر تلاش نمی کنم آنقدر که همه برچسب بی معرفتی به من زدند حتی نزدیکترین انسانهای زندگی من.اعتراف می کنم در مورد بعضی آدمها از قصد بود ولی به تدریج این شدمرام و مسلکم در زندگی بطوریکه آنها که نمی خواستم هم رنجاندم.بارها وقتی با عصبانیت این بی معرفتی رو به من گوشزد کردند گفتم ببخشیدکه بی شعورم و قصدی ندارم و حتما به دکتر مراجعه خواهم کرد اما نکردم وادامه پیدا کرد. آنقدر تکرارکردم که الان از این همه بی معرفتی خودم بهت زده ام ولی ذاتا آدم با معرفتی هستم یعنی اصولا دوست دارم که باشم.پیش آمده که در زندگانی از بس نگران و ناراحت فردی بودم شبها با گریه خوابیدم و تمام روز رو در فکر آنها به سر بردم ولی خود آن شخص یا اشخاص نه تنها متوجه نشدندبلکه با تلفنی کوتاه این نقطه ضعف را به من گوشزد کردند.پس حتما یه جای کار مشکل داشته است و خودم می دانم کجای آن.بعد از مدتی کشف و شهود در خودم فهمیده ام که احساساتم را درون یک گاو صندوق کاوه از نوع خیلی خیلی محکم بسته بندی کرده ام و اجازه ورود و خروج به آنها نداده ام .همیشه کاری را که نمی خواستم انجام دادم و نسبتا ناراضی بوده ام.همیشه زبانم تلخ بوده و حرفهایم گزنده.اصرار داشته که به همه حقیقت را بگویم و خوب که فکر می کنم اصلا ضرورتی نداشته و مشکلات آدمها را تند و صریح به انها گوشزد کردم و خوبیهایشان را محتاتانه و گاهی اصلا نگفتم که مبادا خدای نکرده غرور به سراغشان نرود.

از ته دل برای دیدن بعضی از نزدیکانم لحضه شماری کردم ولی با قهری مسخره گفتم که دیگر نمی خواهم ببینمشان و دلم تنگ نمی شود وهمچون سگ دروغ گفتم . به همه و به خودم و باور کردم.  باز رنجیدم و رنجاندم وباز غصه دار شدم که آدم بودن چقدر مشکل است و لجبازی و لجبازی و ...  اینست سیر تحول من به من. 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 1:55  توسط مینا ساداتی   | 

دوران مثبتیت ...
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 23:59  توسط مینا ساداتی   | 

چرا بنویسم چرا تلاش کنم  بی فایده است .واسه هر کاری دیر شده. 

پیوست:گذشت

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 13:42  توسط مینا ساداتی   | 

داریم پیر می شویم و هر روز برتعداد موهای سپیدمان بیشتر میشود ولی هنوز همان حرفای تکراری و همیشگی .ای کاش زودتر به نتیجه می رسیدیم . ای کاش می فهمیدیم که با این زمانها که برای  تکرار کلمات تلف می کنیم چه کارها  می شد کرد و چه عشق هایی که می شد در سر پروراند. چه قهقهایی که با اشک از دستشان می دهیم و ای کاش می شد کاری کرد .
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 1:41  توسط مینا ساداتی   | 

ولی میشود اعتقاد پیداکردبودن همیشه بودن بی پایان بودن.عطش بودن.عطش بیشتر بودن.اشتیاق خداشدن .عطش عشق ابدی وابدیت بودن ... خدا بودن! محکوم به بودن در دوری از تو محکومیت به نیستی است. دلم هوای لمس مهربانی میکند دلم تشنه است که مورد شفقت تو قرار گیرد.خواسته گدایان خاکستر نشینی که جراحت و قانقاریای خود را در معرض تماشا می گذارند چیزی جز جلب صداقت رهگذران است.صدقه واقعی است نه رفع و رجوع مالی .آرزویشان اینست که مورد مهربانی و شفقت قرار گیرند.یک جواب کوتاه از تو ساعتها روزها و هفته ها خیال پردازی محبت تو را می آورد و   تمام آسمانها و زمین نشانه عشق و توجه تو می شود حالم خوش می شود. ایمان به تماس دوباره ات آرزوی وجود داشتن توست و زیستن با این آرزو نشانه موجودیت من ولی آنچه می جستم از قدرت همانا ناتوانی بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 1:10  توسط مینا ساداتی   | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در حال حاضر حرفی برای گفتن ندارم



+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 12:46  توسط مینا ساداتی   | 

 

این روزا بحث در مورد  انتخابات  اونقدر داغه که حرف زدن در مورد مسائل دیگه ظاهرا پرتی  به حساب   می آدولی نمی دونم چرا هیچ کدوم از این حرفا از طرف طرفدارای دو آتیشه هرکدوم ازکاندیداها هرچی تلاش می کنم رو من  تآ ثیرنمیذاره پس تصمیم دارم به پرتی خودم و به زندگیه ...  خودم در این  شهر ادامه بدم. می گن زندگی آدم رو حسود و کینه توز می کنه    ولی به نظر من زندگی در این شهر فقط آدما رو تحقیر می کنه   هر روز اتفاقایی می افته که  ببینی چقدر سخیف تر و بی ارزش تر از  گذشته شدی ! چرا باید رای داد؟   فکر می کنم بی خبری از همه چیز بهتره ،بی خبری از همه جا وهمه چیز. خوش به حال کسایی که دایره زندگیشون محدوده وبرای فهمیدن دور و برشون چند تا نقطه وخط وچند دور خط( stroke)از آدمابیشتر ندارن و نباید هر روز هزارتا نقطه رو بهم وصل کنن تا برسن به ته .-.-.-.-.-نباید تایم رسیدن به محل کارشون رو صدبار چک کنن تادیر نکنن و ساعتها پشت چراغ قرمز خیره بهPOبمونن که به محض سبز شدن پارو بزارن رو گاز که مبادا بوق اعتراض ماشینای پشتی در بیادو تارسیدن 50 تا موزیک گوش بدن و با انواع SMS ها سرشون رو گرم کنن تا برسن.به هرحال تقدیر این بوده و میگن حالا حالاها هست.اینا که گفتم مشکل نیستا مشکل اصلی زیر سراین انگلیساس.   ولی ای کاش می شد طلسم خوشبختی رو در کیف پولمون حمل کنیم آقای موسوی( تا شما هم کمتر به زحمت بیافتید). باز مغزم بدون هماهنگی کانال عوض کرد....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 13:1  توسط مینا ساداتی   | 

 

اصلا وقت ندارم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 13:20  توسط مینا ساداتی   | 

اصولا شنبه ها هیچکس دوستت نداره وتو هم هیچ کس رو دوست نداری .حوصله بنی بشری  رو  روی  کره زمین نداری و با کلیه اقوام و فامیل و دوست و آشنا قهری و هر کس از گل نازک تر بهت بگه  دیوونه می شی و تصمم به خودکشی می گیری . شنبه ها ترافیک سنگین تره و چراغ  قرمزا طولانی تر و آدما زشت تر و هوا کثیف تر . می خوای بمیری ولی از خونه بیرون نری .   تلفن یه زنگ هم  نمی خوره  چه  همراه ،چه ثابت .تنهاترین آدم روی کره زمین می شی . غذا برای خوردن پیدا نمی کنی .چون اول هفته است ، هیچ موضوعی برای فکرکردن و نوشتن هم وجود نداره .تنها یی و درد جاودانگی بد جوری اذیتت میکنه و اینکه تا کی باید روی گ.. این دنیا رو ببینی .از اینکه جرات خودکشی نداری از خودت بدة می آد.چرا چرخ زندگی نمی چرخه ؟ چرا پایان نامت تموم نمی شه ؟ چرا ماست سفیده؟ وغیره . احساس  می کنی در یک  خواب  مغناطیسی فرو رفتی و مجبور به انجام یکسری اعمال نا خواسته ای که  برات غذاب آور هم هست .ولی باید خودت رو در نظر بقیه کاملا منطقی و آروم جلوه بدی وتازه پرداخت قبضای عقب افتاده  هم اینجور وقتا قوزه بالاقوزه . با تمام برنامه ریزی ها وتعیین اهداف بلندمدت هم نمی تونی شنبه ها رو هدفمند کرد . شنبه تو روزای هفته مثل ایران در خاورمیانه است  به هیچ صراطی مستقیم نیست.یه بچه ناخواسته که اگه حذف بشه هیچ تغییری در روزا و هفته و ماه و سال و گردش کره زمین و خلاصه کائنات پیش نمیاد.خلاصه شنبه نره  (منظور از نر همان مذکر یا امثالهم می باشد ،گاو نر ،بز نر و...) باور کنید که اصلا آدم منفی ایی نیستم ولی با این احوال لطفا شنبه ها در نزنید...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 17:7  توسط مینا ساداتی   | 

در آستانه ورود به سی سالگی هنوز همان ندانستن ها وپرسه زدن ها  در هپروت  .   ده سال پیش هم بود.هنوز همان کلمات ، همان شنیده ها ودیده ها.هنوز صدای در بستن های شدید. هنوز همان مستی های طولانی پس از زاری . باز شنیدن قهقهه پس از فریادها از پشت دیوار های بسته.....ایستادن های طولانی رو به روی آینه با بغض و اینکه شاید اشتباه از تو بود...باز مثل همیشه به حقانیتت شک میکنی. چرا گریه؟ باز تار دیدن صفحه پیش رو و در هم تنیدن کلمات تو.چرا هیچ وقت به جواب نمی رسی ؟چرا بن بست تو تمام شدنی نیست ؟  در به در آرامشی  .    از اینکه گاهی مثل بچه ها برای  لحظه های خندیدن ذوق می کنی و به هر کسی برای شریک شدن در تنهاییت رو می کنی ، خجالت می کشم .    از اینکه توانایی به رخ کشیدن توانت را نداری .توانایی زدن حرف های درونت ....باز خراب شد. باز مثل  همیشه همه چیز را تو خراب کردی . فکر اینکه بزر گ می شوی و باز تجربه کسب می کنی . باز می بینی و می شنوی. ای کاش لباس فرم را دراورده بودی و بعد به خواب می رفتی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 13:14  توسط مینا ساداتی   |